َAuto-biographical Fiction

داستانی

یادداشتهای پراکنده

یادداشتهای پراکنده

       

    از خانواده ی طبقه ی اشراف و آریستوکرات بودیم. (بعد) از دوران مشروطه بیشتر زنان خانواده با سواد بودند. گرچه ناگزیر به این امر بودند چون بیشتر مردان خانواده کشور را ترک کردند و برخی به دلایل گرایشات سیاسی چپ شان ناچار به فرار شدند. به هر حال در آن زمان امکان آموختن دانش برای بیشتر زنان جامعه فراهم و حتی قابل تصور نبود تا چه رسد سر به دخل و خرج خود داشتن. به دلیل جایگاه و نفوذ خانواده و روشنفکری رایج بین بزرگان خانواده پیوند و خویشاوندی با مسیحیان و ارامنه با حفظ دین شان و یا آشکارا بی دین بودن در میان اعضای خانواده رایج و امری عادی تلقی می شد گرچه دیگر از آن سخنی به میان نمی آمد. دوران عوض شده بود و این چیزها باید فراموش می شدند.  

 

دو دوران از سر خانواده گذشته بود و از دبدبه و کبکبه شان برای ما چیز زیادی به جای نمانده بود. از قاجار و مشروطه تا پهلوی، گرچه بیشترین آسیب به اموالمان بعد از انقلاب ۵۷ وارد شد. به گمانم از دوران مشروطه (و شکست آن) به بعد و از هم پاشیدن حلقه ها و سلسله ی خانوادگی نفوذ و قدرت و ثروتشان رو به افول گذاشته بود. برای ما مانده بود خاطرات و کتابها و مقداری عتیقه جات و اهمیت و تاکید بسیار بر تحصیل و دانش در بین اعضای خانواده. عتیقه جاتی که بسیاری از آنها بدلیل سمبل های نقش بسته بر آنها در ناکجایی چال شده و یا سوزانده شدند. و کتابهایی که بدلیل محتویاتشان و از ترس وحوش عمامه بسر به همان سرنوشت دچار شدند. از خاطرات مبهم و گفته ها به گمانم چندین بار این اتفاقات تکرار شده بود و هر بار مقدار بیشتری از آن ها غربال می شدند. همان تکه هایی که کسی آن ها را به امیدی پنهان کرده بود تا شاید جان سالم بدر برند تا زمانی که بتوان دوباره در روز روشن صفحات شان را ورق زد. براستی چه چیز را می سوزاندند؟ و چه چیز را خاک می کردند؟ و در این قرن چه مضحک به نظر میرسد. 

 

باغی بود متروک اما در زمان کودکی مان سرسبز و پر از درختان میوه ی جنگلی و محلی، در این گوشه و آن گوشه اش خرابه ها به چشم می خورد. خانه باغ آن طرف را دایی ک.ت فروخته بود. در دوران انقلاب با هجوم مردم بنای اصلی و دیوارها ویران شده بودند اما به گمانم از اواخر قاجار دیگر کسی آنجا زندگی نمی کرد. تمام نقل ها و داستان ها ی دوران خوش و شکوه گذشته مربوط به این متروکه بود. صدای نهر را می شنیدی که رو به کندی و کوچک شدن گذاشته بود. نفسهای آخر باغ و درختانش نزدیک بود. چه از روی طمع باشد و چه از روی تلاش برای زندگی بهتر.
 

             یادم می آید کتابهای زیادی در زیرزمین خانه و یا اتاقک و خرابه های باغ رها شده بودند تا خاک بخورند. بارها صحبت کتابها و وسایل سوزانده شده را در خانواده شنیده بودم. خاطرات مبهمی از چال کردن بعضی وسایل و کتابها دارم. البته همه از ترس اینکه در جستجوهای خانگی اراذل رژیم به بهانه ی فعالیت های پدرم و سابقه ی خانوادگی مان چیزی پیدا نشود. همه دیگر خسته از بگیر و ببند ها و مصادره ها و غیره بودند. خفقان به اوج خودش رسیده بود. کسی دیگر طاقتش را نداشت. به گمانم بیماری مادرم تیر آخر بود. تمام حواس پدرم بایستی آنجا جمع می شد.

برگردیم به کتابها، سوزاندن و چال کردن کتاب ها بسی نمادین می نمود. نماد ابتذال اندیشه و بیان. به زیر کشیده شدن و خفه کردن دهه ها تلاش برای رسیدن و جای دادن عقلانیت در جامعه. زنده بگور کردن عقلانیت و تجدد گرایی نورس. و حال از خانواده ای که کتاب و تحصیل و روشنفکری مایه فخر شان بود عده ای باید پا به فرار می گذاشتند و آنها که نتوانسته بودند در خفقان تحجر و ابتذال و سلطه ی روحانیت بر جامعه خفه خون بگیرند، چهره درهم فرو برده و جامه ی سیه بر تن کنند. اموال و کرامتشان مصادره شود و دیگر هیچ تا سالیان دراز… هیچ! حقیقت اینکه به رغم تکرار مکرر این وقایع در طول تاریخ معاصر ایران و همچنان در بند تحجر و عقده ی چنین مذهبی بودن، به سختی روزنه امیدی دیده میشود. فروپاشی شاید تنها امید باشد…. امید از نو آغاز کردن، از کوچکتر، بدون بهت زدگی و فخر فروشی از شکوه گذشته ای که هیچ نقشی در آن نداشته ایم و آن چنان دیر و دور است که مرزی بین افسانه و تاریخ برایش نمی توانیم ترسیم کنیم. اما فروپاشی تا به کی و تا به کجا! این سرشت طبیعت هم که سر مهربانی با این خاک ندارد، گویی که پایمال شده ی اهریمنان است، دریغ از قطره ای آب. آخوند را چه به مدیریت محیط زیست. آنکه دکانش مرگ است را چه به ساختن زندگی. دور و بری هایشان هم که همه دزد! ...در این پریشانی همه گیر، این بی تفاوتی واگیردار… ندانستن چرایی روان شدن تاریکی(ظلمت) و فساد، ابتذال و قهقرا! 

 

حقیقت اینکه زندگی همین چند روز است؛ " … انگار که نیستی چو هستی خوش باش"، با رایحه جهانی شدن، بسیاری را بسوی جستن زندگی در جایی دیگر و به طرزی دیگر سوق می دهد. "هر چه بادا باد تنها گذرمان به گذر این جاهلان عمامه بسر و ایادی شان نیفتد. اگر باجی هم لازم بود میدهیم، تا از شرشان رها شویم، سگ خور!" 

اینها هم که تا توانستند آتش و خاکستر به جان فرهنگ دیرینه گان این سرزمین انداختند. نگذریم از بسیاری که تلاش برای زنده نگه داشتن این فرهنگ و پندار نیک اش کردند. اما بی هویتیی که آخوند جماعت بر جان این فرهنگ انداخت مثل خوره از ریشه تا ساق و برگش را جویدند. زیبایی ها را به آن نجاستی که بودند تعبیر کردند… این تحجر و تفتیش چنان در این جامعه ریشه دوانده که آشکارا به سده ها گذشته باز میگردد. چنان از خر این جامعه چسبیده که راهی برای نفس کشیدن نیست. ....

به چه چیز می توان امید داشت و کجاست مرز واقع گرایی و خیال پردازی. آنچه بتوان تبلورش را در سطح جامعه دید و نه درگیر شدن در تئوری های بی پایان و لحاف کهنه پاره کردن ها. چه چیز از میان رفته که دیگر جامعه نمی تواند به پا خیزد و دهان به دفاع از حقوق شهروندی اش بگشاید.  چنان گندی بالا آوردند و چنان گره در گره درد این جامعه انداختند، آن هم جامعه ای که به اندازه کافی و یا حتی زیادی پیچیده و پارادوکسیکال/دوقطبی ست، که نمی شود تصور کرد از کجا می توان جمعش کرد و کجا درد و زخمش را درمان. دوباره از ذهنم عبور می کند 'فروپاشی'! حق زندگی انسان و کرامت انسانی، اولویت ها و نیازهای اساسی یک انسان و حقوق انسانی و شهروندی… دورنمای یک جامعه ی سالم.… نگه داشتن چیزی که دیگر زوارش در رفته چه فایده… انگ جدایی طلبی! … حمله و دشنام هایی که نگاشتن این افکار میتواند به همراه داشته باشد را می توانم تصور کنم و در ذهنم بشنوم. اما با مرور این افکار می خواهم مبحث دیگری گشوده و بر موارد دیگری تأکید کنم.... تعصب؛ بلای جان پیشرفت این جامعه. امید! یکپارچگی! کدام را انتخاب می کنی؟ کیفیت  بهتر زندگی یا محدوده بزرگتر جغرافیای سیاسی کشوری را که در آن زندگی می کنی؟ کدام را انتخاب می کنی آرامش و صلح را و یا …... پدرم دوران دانشجویی را از اواخر دهه ۶۰ تا اواخردهه ۷۰ میلادی در در آمریکا گذراند و تعریف می کرد که در درس های جغرافیای سیاسی چگونه برروی نقشه در مورد کردستان بزرگ بحث می کردند. همین حدود یکسال پیش در موزه Stedelijk آمستردام نیز یک سخنرانی/(open lecture) درباره کردستان بزرگ با نشان دادن نقشه ای بزرگ در جریان بود. البته این برنامه بعد از رفراندم استقلال کردستان عراق انجام شد. رفراندمی که برغم رأی آوردن استقلال هیچ یک از قدرت ها پشتیبانی لازم برای تحقق اش را نشان نداند. شرایط ژئو-پولیتیک، سیاسی، امنیتی، اقتصادی و اجتماعی بنظر آن چنان هموار نیست که بدون هزینه ای گزاف وارد این گود شد.… فرهنگ و تاریخ و اسطوره ها با استقلال این تکه و آن تکه از بین نمی روند. آن بخشی از فرهنگ و تاریخ که هویت مردمان این منطقه را شکل میدهد (بگذریم و بی تعارف که بسیاری از آنها را از دست داده ایم و نقشی در زندگی روزمره ما ندارد، کدامین هویت و فرهنگ جمعی در این جامعه جریان دارد که انتظار یک پارچگی اش را داشته باشیم!؟) همواره در کتابها و هنر و آداب و رسوم مردمان این سرزمین باقی خواهند ماند... بنظرم خود نیز دچار خیال پردازی ام! نزدیک این چیزها نیستیم هنوز! 

          اما حقیقت این است که به آشکارا برخی از مناطق به تنهایی یارای اداره و تأمین اقتصادی و علمی و امنیتی خود نیستند و براحتی میتوانند طعمه ی گروه های تروریستی شوند. گرچه فساد حکومت مرکزی و ادارات منطقه ای هم آن چنان خیری به آنها نرسانده است. مسأله این است که هیچگاه با عقل سلیم نمیتوان بسوی جدا سازی جغرافیای سیاسی رفت. شاید تنها انگلستان باشد که به نسبت این روند را با خونریزی کمتری گذراند. البته سوای جریانات و حساسیت های مربوط به ایرلند شمالی.

حقیقت آن است که به سختی می توان چیزی به عنوان یک ملت واحد را در ایران دید، تظاهر به آن فراوان است اما در بطنش چنان همهمه و اختلافات و کینه ها و آرزو های خاکستر شده سنگینی می کنند که دیگر رمقی برای اتحاد و انسجام و عقلانیت باقی نمی ماند. اما پول و جهل و تحجر براحتی جیره خواران و مزدوران را جذب می کند و براحتی چوب توحش بدست گرفته تمامی رویا های نورس جوانان این سرزمین را که هیچ، جان و روح شان را نیز پرپر می کنند.

 

هر چه سر و ته اش می کنی، هر چه چپ و راستش می کنی و بالا و پایین اش به این مذهب کوفتی میرسی. 

 

نمی دانم این چه صیغه و روزگاریست که هر چه پدر و مادر و دایه ی فرهنگ و هنر و علم و صنعت این کشور یکی پس از دیگری عمرشان بسر می آید اما این آخوند های فسیل شده همچنان با ولع تمام مشغول چلاندن این مردم و کشور هستند و آب شان هم از آب تکان نمی خورد ...

 

نقد؛ حد تحمل روشنفکران این خطه شنیدن ابروی بالا چشمشان هم نیست، می خواهند اپوزسیون تشکیل دهند و ساختار سیاسی سکولار. بیا بین خودمان رو راست باشیم از بین این سیاسیون هیچ کدام پشم هم بابت حقوق بشر و این حرفها نمی دهند. به بهانه هر اشتباهی هم که هست نام محترمانه 'چپول' را نسبت دادند به چپ های سیاسی و سکولار بعد از انقلاب و وراث فکریشان و فراموش می کنند و یا نمی خواهند به روی خودشان بیاورند که بسیاری از آن ها در بین همان اعدام شدگان دهه ی شصت بودند. این را هم جا نیندازم چپی که با ملا جماعت و ایدئولوژی مذهبی در هم آمیزد و همراهی کند که نشد چپ، آنهم فقط به بهانه سر نزاع داشتن با آمریکا و یا هر کوفت دیگری. اصلا بگذارید بی تعارف بگویم، مرده شور ریخت هر چه ایدئولوژی است ببرند! در هر حال آنطور که به نظر می رسد آن دوران سر همه را بی کلاه گذاشت. بی کلاه که چه ارض کنم تا بی خانمانی عده ای پیش رفت. مشکل بزرگتر آنجاست که این پروسه همچنان در طول سالهای بعد ادامه یافت و هرگز متوقف نشد. عده ای با رانت به قدرت و ثروت رسیدند و عده مجبور به ترک خانه و کاشانه ی خویش شدند.   

 

به قول یک استاد اقتصاد از هاروارد "اگر چیزی را برای پنجاه سال نقد نکنی پوسیده و فاسد می شود." درست به مانند اسلام و این رژیم! بشدت کمبود برباردی و پذیرش نقد و تمرین این گفتمان را میتوان در جامعه ی ایران دید. سریع جو گیر شدن و احساساتی شدن…! خب، از فرهنگ شعر و شاعری تخممان را گرفتند، چه انتظار داری! راستی حتی سعی نکن از ذهنت بگذرد که بر سر شعر و ادبیات مملکت چه آمد. سینمای شاعرانه ی مان را هم که کردند تو گونی. … عدم پذیرش دیدگاه متفاوت و بازی های 'مصلحتی'. عدم درک عملی و تعامل برای رسیدن به نقطه ی عمل گرایی. به حساب نیاوردن حق دیگری همان قدر تو حق داری و... خلاصه وار اینکه من از همه بهترم و بقیه اَخ اند.

 

حس اینکه بخش عمده ای از زندگیت دستخوش بازیها و بالا و پایین های سیاسی شده و در این بین فساد روز افزون جامعه دیگر جان به لبت رسانده. دروغ است اگر بگویم رشک نبرده ام به آن (همکلاسی هایی) ها که بی دغدغه ای این چنین در امنیت و بدون آن فشار ها بزرگ شده اند و کودکی داشته اند....

 

          آیا زمانی فرا خواهد رسید که دوران سیاست مداران نیز به پایان برسد؟ دوران قبایل گذشت، شاهان و قدرت سران مذهبی نیز گذشت (و یا در حال گذار است). آیا اداره یک کشور و جامعه نیز چیزی غیر از مدیریت است؟ آیا علم بدان اندازه پیشرفت نکرده که بتوان بر پایه ی آن جوامع را پیشبرد؟ چرا باید انگاشتن به چنین امری پیش پا افتاده بسیار رویا گونه بنظر برسد؟ آیا طمع بچه گانه و احمقانه ی بشر را پایانی نیست؟ آیا نسل بشر به بلوغ می رسد؟ نکند بشر بدون طمع و جاه طلبی محکوم به زوال و فنا ست؟  

 

                                   --------------------------------------------------------------------

 

              آنچه جوش بیشتر در زمان ما احساس میشد مربوط به جریانات سال ۱۳۶۷ و بعد از آن بود. دورانی که تتمه ی هر آنچه از گذشته باقی مانده بود نیز باید از بین می رفت و یا جایی دور از نظرها و جستجو های خانه به خانه توسط ایادی تحجر پنهان می شد. تمامی روابط پدرم با دوستانش قطع شد. دوران سیاهی و انزوا آغاز شده بود. اکنون خطوط ضعیف تلفن نا امن نیز شده بودند. دوست عزیزی لب از لب نگشوده بود و نامی از دوستانش در مقابل مزدوران ابتذال و جهل مذهبی نیاورده بود. آن لبان دیگر هیچگاه به لبخند و آن چشمان هیچگاه دیگر برای خوش آمد گویی به دوستان نیز گشوده نشدند. چند نفر از دوستانت باید دستگیر و اعدام و یا زیر شکنجه کشته شوند و یا تا چه حد تیغ استبداد باید نزدیک به گلویت شود تا تسلیم واقعیت روز دوران شوی. که لااقل در این برهه دیگر چاره ای نیست! سالیان درازی گذشت تا پدرم و آن گروه از دوستان دوباره با یکدیگر تماس گرفتند. شاید یکی از نخستین آنها برای تسلیت گویی به پدرم بعد از مرگ مادرم بود.


 

           هر از چند گاهی صدای زنگ تلفن بگوش میرسید و بعد از آن فریاد های بلند خبر از تماس دایی مان ن.ف از فرنگ می داد، فریاد هایی که تلاش داشتند به آنسوی آبها برسند. هرگز ندیده بودیم اش. کتاب ها و سوغاتی که می فرستاد بوضوح از جنس دیگری بودند. رنگ کتاب ها و کیف و دفترها، ساخت و پرداخت اسباب بازی هایی که در واقع بیشتر مدل بودند تا اسباب بازی. تاکید این رنگها نشان از سیاهی اطرافمان دارد. سیاهی بعد از جنگ و بگیر و ببند های سیاسی. تیرگی جهالتی که پیروز گشته بر نور زمان قلدری و جنایت و تخلیه عقده اش فرا رسیده بود. مردم نا آگاه از جهلی که به قعرش در حال سقوط بودند بدنبال آن ضحاکان عمامه بسر راه افتادند. کاری ندارم دوران سردمدار قبلی چگونه بود، هر چه بود روشن تر از تیرگی سیاهچالی بود که مردم همچنان بعد از دهه ها در آن دست و پا می زنند و خون و جان می دهند اما همچنان در حال غرق شدن در آن هستند. 

آلبوم عکسهای قدیمی سیاه و سفید خانوادگی مادرم پر بود از رنگهای شاد و شور و امید و اعتماد بنفس دختران و زنان جوان چه در مهمانی های شبانه باشد چه در یونیفرم سپاه دانش و چه در لباس دانشجو. اما در گذر زمان (بعد از آن جهل ۵۷) که عکسها رنگی شده بود دیگر خبری از رنگ نبود. چهرها درهم بود. امید، گویی رخت بر بسته بود. جامه گان همه به تیرگی و سیاهی و در بهترین شکل به خاکستری تیره می زد.

 

اولین هدفشان در قلع و قمع  کردن فرهنگ، حمله ی تمام عیار به موسیقی بود. از هر نوعش، تا چه رسد به رقص و شادی! نمای آلات موسیقی نیز در تلویزیون دولتی سانسور شد! فرهنگ آماده بود تا سلاخی اش کنند. گوش تا گوش. و چه دردناک است حتی لحظه ای به خاطر آوردنش که گذشته ات با چنین جریانی  گره خورده است …. و جنگ و خدایی که گریه کردن جیب نشانه هایش را آبیاری می کند و بهترین بهانه را بدستشان می داد. دکان های مرگ باز شد و اکنون بعد از چهل سال کیست که از روضه خوان ها و مداحان میلیونر نشنیده باشد. بعد از چهار دهه کنسرت های موسیقی بطور مداوم از بالا لغو می شوند، زنان همچنان اجازه آواز خواندن ندارند. چنان فشاری بر روحیه ی این جامعه وارد شده که… تا دهه ها بعد آن را درمانی نخواهد بود.

 

سیر تغییر تکنولوژی رسانه ها در زندگی ام از خرخر و میان پارازیت ها و امواج گوش خراش به دنبال صدای منشه امیر گشتن گذشت تا با یک کلیک و پیمایش/Scroll دور زمین چرخیدن.

 

          و جنگ … آژیر خطر و فرار به زیرزمین خانه… و برای مدتی به روستایی دور از شهر برای در امان ماندن از بمباران و خاموشی های طولانی. گشتهای شبانه ی کمیته و بقولی جوجه بسیجی های یه لا قبا!

 

دوران کودکی (بعدها فهمیدیم چرا) و نوجوانی در حس شدید ناامنی و عدم اعتماد به دنیای بیرون گذشت. آیا هنوز خطوط تلفن ناامن بودند؟ هنوز دهان ها را می بوییدند؟ هنوز عاشق شدن و 'دوستت دارم' ممنوع بود! ته مانده ی املاکی که با هزاران تلاش از دوران مصادره رها شده بود، این بار طعمه ای مناسب برای شارلاتان ها و خلافکارانی بود که  فک و فامیلشان از سر جیره خواری از قماش عمامه بسران در دم و دستگاه های دولتی نصب شده بودند. اگر نه گیر تعاونی ها و اخاذی های اطلاعاتی ها و آژان ها می افتادی. انتخاب کن! چاقو کش سر گردنه یا آنکه اسلحه در کمر که کمی دورتر ایستاده! 'انتخاب کن!' به یکی باید باج دهی و یا تهدید و ارعاب خود و خانواده ات و سالها سردرگمی در راهروهای دادگستری و شهرداری و غیره و غیره را به جان بخری تا عمرت بسر آید. دادگستری ای که در آن بیداد فریاد می کرد. تیغ طمع تا درجه آخر تیز شده بود. قضات بدتر از دزدان. مگر چه شود و چه شانسی با تو یار باشد تا با انصافش به تورت بخورد. و تازه اینها دعوا بر سر مال و اموال بود و نه جرگه سیاست که در آن قضات هیچ قصدی نداشتند تا بگذارند از آن سالم یا زنده بیرون آیی.

   

                                            -----------------------------------------------------

 

بدون هیچ انتخابی در این سرزمین زاده شده ام و در قامت یک انسان! نه به روضه ی طلبه های مفت خور شان گریه خواهم کرد و نه به عربده ی جاهلان شان رژه ای خواهم رفت. از شکوه گذشته هایی شنیدیم که چیزی از آن برای فخر فروشی باقی نمانده. دین تان مال خودتان. هیچ دلیلی هم نمی بینم که به تحجر و توحش رایج در مذهب تان احترامی بگذارم. سکوتمان هم تا بحال تنها برای بقا بوده. 

                                                      

        آیا اینکه می توان انتظارداشت جامعه سنت مذهبی خود را کنار بگذارد، واقع گرایانه است یا نه؟ اینکه چنین جامعه ای، ناباوری و گونه ی دیگری از زندگی و جهانی شدن را کاملا پذیرا باشد! اینکه سنت گرایی جنسیت زده در آن دیگر جایی نداشته باشد. اینکه دختران این سرزمین بتوانند روزی زیر نور آفتاب رها و یگانه و یا در آغوش و یا دست در دست یکدیگر و عشاق شان با سینه های برهنه  برقصند. اگر نه شاید عده ای را در آن جا هرگز موطن و آشیانه ای نیست.

 

مدل روحانیت شیعه باید بکلی تغییر کند. آنها مسلکشان سیاست تزویر و ریا ست. افسوس که می دانم واقع گرایانه نیست که بگویم کاش بتوانی در اسلام را گل بگیری و کشوری آزاد از آن را دوباره بسازیم. لااقل مدلی که به دین بالای تاقچه و اندرونی بسنده کند.


 

          در دوره ای پس از گردش بسیار رانت ها  اوضاع اقتصادی کشور به جایی رسیده بود که دو باره بعد از جنگ برای اولین بار امیدی به بهبود آینده محسوس و ملموس تر شده بود. زمینه ی تلاش و اصرار برای آزادی های اجتماعی و بعد آن کمی آزادی سیاسی و رسانه ای بنظر فراهم شد، گرچه چند صباحی بعد تو دهنی محکمی هم خورد. دوباره…. مستبدین این ویرانه هیچ قصدی برای اجازه دادن به این مهم نداشتند، دار و دسته ای تازه به دوران رسیده که تمام امید ها را جوانه نزده خشکاند و دوباره بخشی عمده از ثروت کشور را به تاراج برد. 

در همان دوران بود که جنبش های دانشجویی اعتماد بنفس و جرأت صراحت بیان را کمابیش بدست آوردند و البته با توحش حزب الهی ها روبرو شدند. پیش کسوتان سیاست که بعد از انقلاب باید به کنجی می خزیدند و نسل جدیدی که کور سویی از امید می دید گرد هم آمده بودند تا راه چاره ای برای سعادت فردایشان بیابند و بیآزمایند…! و آن روز های تلخ، آن قتل های فجیع که حتی سالها بعد از آن سوگواری بی دغدغه همچنان آرزوی فرزاندان و بازماندگان و دوستان آن هاست. آری همان قتل های زنجیره ای معروف که هیچ دیوانه ی زنجیری هم تصور ارتکابش را ندارد.  


 

                         ---------------------------------------------------------------------------------

 

به این می اندیشم که چه چیزهایی دنیای بیرون را که همان جامعه بود آنچنان برایمان غریبه کرد. آنچه در خانه آزاد و طبیعی بود، آنچه در کتاب ها و فیلم ها و بعد ها ستلایت و اینترنت و غیره به مانند دنیایی بیکران بود که می توانستی در آن سیر کنی، تمام زیبایی شان در آن دنیای حقیقی و قابل لمس، ممنوعه! نوازش و لمس کردن ممنوع بود. آن شور که در پس صفحه تلویزیون و کامپیوتر و در بین لغات رمان ها در جریان بود در آن دنیای واقعی سرد و خشک و خالی بیرون ممنوع بود. از سردرگمی و از سر تنهایی بهترین پناه علف بود. غرق کردن خود در کتاب و فیلم و موسیقی و نقاشی و تنهایی بیشتر. چنان از زندگی اجتماعی زده و دور شده بودم که دنیای بیرون غیر واقعی و محو می نمود. گروه دوستان دوران نوجوانی دیری نپایید. جوی که در آن کلک و حقه بازی امتیاز و مایه فخر بود. دورانی که چندان از آن در خاطرم نیست. گویی محو شده. چیزی رخ نداد که خاطره ای بسازد. انتظار و انتظار. مشغله و تنهایی پدر که بیشتر و بیشتر به بی تفاوتی و کسالت پا می گذاشت. حقه بازیها و طمع و فساد دستگاههای دولتی که زندگی را بر پدرم و برایمان تلخ میکرد و زمان انتظار را طولانی تر.

بعدها که بزرگتر شدم آن دوران به مانند قطعه ای گمشده و مبهم از زندگی بنظر می آمد. دوره ای که تسلسل خاطرات و روال زندگی را از هم  گسسته بود. دنیای آدمها، دنیای دیگران دست نیافتنی تر و ناملموس بود. کمتر کسی شکیبایی نگریستن و پیوسته نگریستن را داشت. کمتر کسی بود که نخواهد سکوت نگاه را بشکند… از دنیای اطرافم، از دنیای ناملموس واقعیتهای سرد بیرون بدور مانده بودم. فراموش کردن چه آسان شده بود. نبودت! نبودن، دیگری معنا و تفاوتی ندارد. همیشه کسی یا چیزی را پیدا می کنی که جایش را پر کنی. البته که این چندان بد هم نیست.   


 

                                                     ---------------------------------

 

مادر و خاله ام در آشپزخانه ی بزرگ مادربزرگم  با مادرشان جمع میشدند برای آشپزی و گفتگوهایی که نه می فهمیدم شان و نه چیزی از آنها به خاطر دارم. برگهای مو تازه را که مادر بزرگم چیده بود، همیشه کوچک و لطیف، را پر می کردند. یکی و دو نخ سیگار روشن می کردند و هر کدام هر از گاهی آن را برمیداشت و پکی به آن میزد. روزگاری که زود و بدون خاطره ای از آغوشش به پایان رسید. چندان کوچک نبودم اما هیچ، نه صدایش و نه نوازش و نه آغوشش همگی به فراموشی رفته اند. خاله ام سالها بعد شاید دهه ها بعد، گفت "روزهای بعد از مرگ مادرت همیشه میخواستی چراغ ها را خاموش نگه داری، می گفتی می خواهم همه جا تاریک باشد."

 

واقعا چه چیز از دوران کودکی بخاطر دارم؟ تا کی؟ کدام ها فراموش شدند و کدامشان را بعدها به خاطر آوردم؟ اتاق های بزرگ و تاریک. روشنایی عصر که جایش را به تاریکی شب می داد و تغییر و حرکت اندک اندک سایه و تاریکی بر روی دیوار های خانه. تغییر و بازی مکرر و مداوم سایه و روشن. پرده های چرکین. خانه ای که صدایت در آن می پیچید و کمتر پاسخی برایش می شنیدی. گیاه چسبی که دیوارهای بیرونی و درونی حیاط خانه را پوشانده بود که رو به خشکی گذاشت. یاس های زرد حیاط پشتی. و صبح های سرد انتظار برای سرویس مدرسه ای که همیشه دیر می کرد و ما همچنان برای از دست ندادنش زودتر از موعد باید در صبحی کسالت آوردر سرما می لرزیدیم. مدرسه ای هیچ چیز برای بخاطر سپردن نداشت. همان بهتر که فراموش شدند. مدرسه زیر فشار و قانون جاهلان مذهب و دیانت! دختر دانشجویی که مدتی در خانه ی ما سکونت داشت. مادربزرگ پیری که مدتی همبازی کودکی من بود. چندین مرگ در پی هم در خانواده و نوجوانی و پس از آن بیزاری از ماهیت خانواده، آنچه هرگز به راستی و به درستی تجربه اش نکردم. حقیقت مرگ را چه زود درک کرده و یادگرفتم، امری که در آن چون و چرایی نیست و پذیرش آن به عنوان امری بدیهی شاید ساده ترین و اولین درس زندگیم شد.

 

                                                            ---------------------

 

         تنهایی به مانند آن موجود افسانه ای ست که یک سرش به مانند دیوی ست بی صفت و سر دیگرش فرشته ای دلربا. گویی تنهایی را از پدرم به ارث برده ام. بدون هیچ انتخابی، انگار جایی در ژن و ذهن و روان و مسیر زندگی ام چپانده شده. کوفتش بگیرند. چه زمانی هایی که هر چه تلاش کردم نتوانستم از آن بگریزم . و چه زمانی که به جبر روزگار و کاهلی خودم لذت و تجمل داشتن تنهایی را از دست دادم.

 

                                                        ------------------------------

 

در زندگی واقعیتهای سرد و بی روحی وجود دارند که هرگز نه می توانی هضم شان کنی و نه درکشان. اگر خوش شانس باشی تنها می توانی نسبت به آنها بی تفاوت شوی و آن بدین معناست که نسبت به بسیاری مسأل دیگر نیز بی تفاوت شده ای. و برخی از آنها تمام آن چیزها یی هستند که به زندگی معنا میدهند… عشق، محبت، طعم گیلاس…! پول! نمی خوهد ژست انسانیت به خود بگیری و پول را بی اهمیت جلوه دهی، نسبت به مورد آخر بی تفاوتی ممکن نیست و چه بسا که می تواند خطرناک نیز باشد. اما این حقیقت است که اگر نتوانسته باشی خود را در این دنیای شلم شوربا جا بیندازی ممکن براحتی ثروتت را هر چه قدر هم که باشد از دست بدهی.

                                                             --------------------

 

بی تفاوتی به عشق، به آنها که باید مدتی در کنارشان درنگ کنی، اما سخت تر آن است که گذر زندگی تو را مجبور به این می کند، که فراموش شوی، که فراموش کنی. و گاه چه سعادتی ست - فراموش کردن و فراموش شدن -  که میتوانی فراموش کنی و فراموش شوی...

                                                         -------------------------

 

اینکه دریافت تو از زندگی چیست و آن را چگونه تعبیر می کنی بسته به این است که در کجا و تحت چه شرایطی بدنیا آمده ای و زندگی را گذرانده ای! جبر زندگی چه متفاوت جلوه خواهد کرد برای من و آن زیبا رویی که در باواریای آلمان بزرگ شده. شاید انتخاب و شکل دادن به رویکردت بسیار بسته به خود باشد که پوچگرا باشی یا هدونیست. اما اینکه آیا پیش آمد ها و شرایط محیطی زندگی نیز به تو اجازه و یا مجال لذت جویی را خواهند داد، چیز دیگریست. اینکه شرایط محیط و یا برداشت خودت اجازه خواهند داد که لذت طبیعت بکر را بر تن برهنه ات حس کنی و یا لذت هم آغوشی در هوای آزاد را. اگر هوایی برای تنفس وجود داشته باشد.

افراز انتصاری

 © 2020  Afraz Entessari. All rights reserved.

  • Grey Instagram Icon
This site was designed with the
.com
website builder. Create your website today.
Start Now